تبلیغات
me and you - برای عشق زندگی کن
به me and you خوش آمدید ...
برای عشق زندگی کن

درووووووود بر تنها فرشته پاک و مهربونم

حال واحوال چطوره؟خوبی عشقم؟خوشی؟سلامتی؟نفسم امروز حوصله ام بد جوری سررفته،نمیدونم باید چیکار کنم،همه جا دنبال تو میگردم امّا...امّا پیدات نمی کنم،خودتو کجا پنهان کردی؟هان؟چرا هرچی می گردم نیستی؟گلم تا حالا مفهوم انتظار رو درست و حسابی درک نکرده بودم،اونم از این نوعش،ولی حالا میفهمم وقتی بقیه آدما تا حرف از انتظار وصال عزیز میاد واسه چی اشکاشون خود به خود جاری میشه!حالا طعمش رو چشیدم!ولی خدایی بزار یه چیز رو بگم:درسته که انتظار سخته،حتی دشوارتر وطاقت فرساتر از اون چیزیه که بهش فکر میکنیم ولی ... اگه گفتی میخوام چی بگم؟...آفرین گلم درست حدس زدی،ولی انتظار شیرینه،مخصوصا انتظار واسه وصال یار.درست نمیگم؟انتظار=سختی+شیرینی.روزای اول که رفته بودی شب و روز گریه میکردم،اشک می ریختم،غذا نمی خوردم،خلاصه مثل این نی نی ها با همه لج کرده بودم،زندگی واسم بی معنا بود،دیگه رنگی نداشت،دیگه بویی نداشت،حتی تصمیم به خودکشی گرفتم،اما یه اتفاقی افتاد که تصمیمم رو عوض کردم،دیگه آدم شدم،آخه اگه من خودمو می کشتم که تو بی آرزو می شدی،مگه نه؟می دونم چقدر دوسم داری،نفسم حالا تصمیم گرفتم تا آخرین لحظه ی بودنم منتظرت باشم،هرکی این وبلاگو خونده(البته از بین دوستان و آشنایان)بهم گفتن که تو برنمی گردی،حتی خانواده ام که فک می کردم بیشتر از همه درکم می کنن حالا بهم می گن تو برنمیگردی،همه میگن اگه میخواست برگرده همون موقع بر می گشت،اصلا نمی رفت که حالا بخواد برگرده،همه میگن اون تورو نمی خواد،میگن دوسِت نداره،میگن دیگه منتظرش نباش،رهاش کنی بهتره،هه .... میگن یه سال عمرتو هدر دادی،وای عشقم ببین چه حرفایی می زنن،به خدا وقتی اینطوری میگن آتیش میگیرم،دلم می خواد...بگذریم،آخه یکی نیست بهشون بگه شما که چیزی از عشق نمی فهمید واسه چی بیخودی حرف می زنید؟شما که نمی دونین اون نیمه ی دیگه ی وجود منه،اون همه زندگی منه،با بودن اونه که من جون تازه می گیرم،اگه تا حالا زنده ام ونفس می کشم فقط به شوق دوباره دیدن و بوییدن اونه،میگن یه سال عمرتو هدر دادی،فکرشو بکن...؟!؟هدر؟چه حرفای مسخره ای می زنن،یک سال که سهله،من حاضرم تمام عمرمو بدم،تمام زندگیمو،هستیمو،وجودمو بدم برای اینکه یه بار دیگه ببینمش،یه بار دیگه دستامون تو دست هم باشه،یه بار دیگه بغلم کنه و منو ببوسه،هستی من به هستی اون بستگی داره،الهی فدات شم گلم،دلم میخواد یه بار دیگه منو تو آغوش پر محبتت بگیری و بهم جون تازه بدی،کی میای؟ آخ قربونت برم الهی یادته چقدر با هم حرف می زدیم؟گاهی وقتا اصلا گذر زمان رو احساس نمی کردیم،حرف زدن با تو خیلی برام لذت بخش بود،تنها کسی بودی که وقتی باهام حرف می زدی یه لحظه هم چشم ازم بر نمی داشتی،دیوونه ی همون چشات شدم،نگاهات منو می کشت به خدا،یادم نمیاد با کسی به اندازه ی من حرف زده باشی،تو یادت میاد؟یادمه خیلی کم حرف بودی،وقتی جواب بقیه رو می دادی خنده ام میگرفت،همیشه یا آره بود جوابشون یا نه ... به قول خودت کوتاه،مختصر،مفید.توی این مدت که باتو بودم خیلی چیزا ازت یاد گرفتم،منم الان دیگه تقریبا شدم مثل خودت،زیاد با کسی حرف نمی زنم،همه حرفامو فقط تو خلوت شبانه ام یا به خدای خوبم میگم یا با تو دردودل می کنم،حرف زدن با تو آرومم می کنه،شاید صدامو نشنوی ولی یقین دارم که حسّش می کنی،معشوقه ی من ...زندگی من بدون تو محاله ،زودتر بیا،ترو خدا،بیا تا دوباره من و تو با هم ما بشیم،بیا تا دوباره با عطر نفس هات مستم کنی،خیلی بهت احتیاج دارم،این روزا خیلی تنهام،دلم خیلی هواتو میکنه،دلم می خواد شبا تو آغوش گرم تو بخوابم و بازم مثل اون موقع ها واسم لالایی بخونی،یادته میگفتی اون شب بارونی وقتی با تل واسم لالایی می خوندی مامانت اومده بود بالا سرت؟وای خداجون،می دونی اون شب من چقدر خندیدم؟ می گفتی مامانت فک کرده دیوونه شدی،صدای مامانت رو از پشت تل می شنیدم وقتی داشت باهات حرف می زد،دیگه کم مونده بود از خنده بترکم،خیلی سعی کردم صدام درنیاد ولی نتونستم،دیگه نتونستم جلو خنده ام رو بگیرم واسه همین بلافاصله تلفن رو قطع کردم،ولی بازم خدا رو شکر مامانت نفهمید داری واسه من لالایی می خونی،هه... اونوقت می گفت این هنوز بچه اس،حالا حالاها باید بزرگش کنی،عزیز شبای قشنگی رو با تو تجربه کردم،حالا وقتی شبا تنهایی می خوابم خیلی واسم سخته،ولی هرشب صداتو گوش می کنم،هر شب با لالایی تو می خوابم،صداتو هر شب ضبط می کردم تا همیشه گوش کنم،یادته؟ ببینم تو هم هنوز صدای منو گوش می کنی؟هنوزم مثل گذشته ها که می گفتی صدای من بهت جون تازه میده با صدام جون می گیری یانه؟نفسم واسه دوباره اومدنت هر شب دعا می کنم،هر روز خدا رو صدا می زنم،هر روز میگم خدا همه عمرمو میدم واسه اینکه یه بار دیگه اون شبا تکرار بشه،واسه اینکه یه بار دیگه بیای و توچشام زل بزنی و بگی که دوسم داری،منم از رنگین کمون واست گل های رنگی بچینم،واسه اینکه دوباره با هم زیر بارون بدون چتر قدم بزنیم،واسه اینکه دوباره بگیم و بخندیم،واسه اینکه دوباره شبا رو با هم صبح کنیم و دوباره فقط به عشق هم و برای همدیگه نفس بکشیم،برای این که یه بار دیگه دستاتو بگیرم و مثل اون روز بغلت کنم و اشکای روی گونه هاتو پاک کنم و گونه های خیستو ببوسم و بگم تو نفس منی،بگم تا ابد کنارت می مونم،بگم تنهات نمی زارم،بگم که چقدر دوسِت دارم،بهت قول بدم که من و تو ما بشیم،بگم دیوونتم،بگم عاشقتم،بیا تا دوباره بشیم لیلی و مجنون،بشیم خسرو و شیرین،بشیم دو تا عاشق واقعی،نمی دونم چرا هیچ وقت عاشق ها به هم نمی رسن؟شاید نرسیدن رسم این روزگار نامرد باشه ولی من وتو شاخ این روزگارو می شکنیم مگه نه؟ما بهش ثابت می کنیم که می تونیم مال هم بشیم،هیچ چیز و هیچ کس هم جز خدا نمی تونه ما رو از هم بگیره،ما به همه ی عاشقا می فهمونیم که تا عشق هست باید بتونن زندگی کنن،باید برای عشق زندگی کنن،ما می تونیم،آره عشقم می تونیم،حرفای من و تو رو فقط و فقط عاشقا می تونن بفهمن،فقط اونا هستن که درد من و تو رو درک می کنن.

آی آدما همیشه برای عشق زندگی کنین نه با عشق،مطمئن باشید لذت بخش تره.

نفسم منتظرت می مونم تا ابد.

بدرووووود.

التماس دعا.

یا حق.






این مطلب توسط arezoo-zahra derakhshandeh  روز چهارشنبه 27 بهمن 1389 در ساعت 04:19 ب.ظ نوشته شد | نظرات()