تبلیغات
me and you - me and you
به me and you خوش آمدید ...
me and you

دوستای گلم سلام

میدونم وبلاگم چنگی به دل نمیزنه ولی خوشحال میشم اگه نیم نگاهی هم انداختین واسم دعا کنین ...

 

چه کنم دوسش دارم ، شوخی که نیست ،حرف یه عمر دربه دریه، صحبت کلی آوارگیه، شکایتی نیست ، حرف شکایت که توی عشق بیاد باید فاتحه این عشق رو خوند.شما هم بدونید، بدنیست، تازه بعد عمری عا شقی ،همین امشب پاییزی ازم پرسید:مگه تو دوسم داری؟ومن یقین دارم ،دیوونه ترازمجنون ،خیره به پرسش عجیبش ،هفت آسمون حیرت رو سیر کردم وبرگشتم ،راستی!گفتم برگشتم ، اونم برگشت .درسته ،ازسفر آن سوی اقیانوسش برگشت ،اما نه پیش من .او مال همه است ومن آرزو میکنم هیچکس مال او نباشه ،اما مگه میشه؟ او حرفی نزد ،ننوشت ،سکوت کرد ، اما جوری که به بی قانونی غرور شکسته یه عمر عاشقیم بر نخوره  فهماند که قصد داره منو کنار بذاره ،اسم این وبلاگ رو اسیر پرانتزی کردم که نشون بده حرف اوست،همیشه حرف ،حرف اوست . نه فقط حالا. راستی آخرین باری که با التماس دفترم را نوشت ، جمله ای نوشت که آرزو میکنم به آستان نیلوفری چشای روشنش برنخوره ، اما جمله اش درست مثل حرف آدم بزگایی بود که به بهانه مصلحتی بزرگ شدن فرزند کوچیکشون براش عروسک نمی خرن و او تنها نوشت که لیاقت تو از من و امثال من بیشتره . می دونست من هم بچه ام ،هم عروسک می خوام ،هم هیچکس اندازه من دیوونه اش نیست و هم صحبت این حرف ها نیست کافی است ،این دو خط آخر رو برا خودش مینویسم ، عزیز خوشحالم که منو دور نمی اندازی و تنها میذاریم کنار. می دونی همیشه رسمه چیزایی رو کنار بزارن که حدس بزنن یه روز یا یه وقت دور دیگه دوباره لازمشون بشه ، اما چیزی رو که دور بندازن ،هم دوره ،هم رفته است و هم دوباره لازم نیست ، می دونم جمله ای که نام وبلاگمه ،حرفه دل توئه . باز گلی به جمال گلت که حرف دلت رو اگه با شهامت نمی زنی لااقل به دیوونه ای مثل من می فهمانی و من اینگونه آن را در گیومه ای از تو نقل میکنم:

«درست مث تقویمی که عوض می شه سر بهار

می ندازمت یه گوشه ودیگه می ذارمت کنار»

" رسپینا "

خیلی وقت بود که ندیده بودمت ،داشتم فراموشت میکردم ،اما دوباره اومدی و ...  چرا؟ ای کاش نمیومدی ، ای کاش هیچوقت نمی دیدمت ، ای کاش همون روز که برا اولین بار بهت گفتم" دوست دارم"با اون خنده قشنگ چشات منو امیدوار نمیکردی،ای کاش دفعه اولی که دستامو تو دستات گرفتی  به چشمای من زل نمیزدی و اون کلماتی که به روحم جلا میداد رو با اون لحن زیبایی که در گوشم طنین انداز میشد بیان نمیکردی ، عزیز اون روز عاشقم کردی ولی هیچ وقت نفهمیدی چقدر دوست دارم چون نخواستی که بفهمی ، نخواستی باورم کنی ، تو فقط یه عروسک میخواستی که باهاش بازی کنی ، من عروسک خوبی برات نبودم واسه همین منو خیلی زود دور انداختی و تنهام گذاشتی و رفتی دنبال یه عروسک دیگه...بگو اشتباهم چی بود ؟ شاید برات کهنه شده بودم ، شاید عروسک جدیده چشاش قشنگ تر بود شاید ... یادته میگفتی هیچوقت تنهام نمیزاری ؟ همیشه ادعای عاشقی رو داشتی ، ولی عاشق نبودی ، تو حتی مفهوم عشق رو هم نفهمیدی ، عشق شوخی نیست ، کاش آدما میدونستن  که عشق چقدر مقدسه  ، ولی افسوس ... اونا فقط ع.ش.ق رو بازیچه قرار دادن ، یه کلمه که با به زبون آوردن اون میخوان به افکار پلید شون برسن ... حالا فقط میتونم بگم برا همه ی کسایی که این کلمه رو بازیچه قرار دادن متاسفم ... هیچ حرفی جز بیان تاسف ندارم ... دیگه واقعا نمیدونم چی باید بگم...حالا بعد این همه مدت برگشتی که چی بگی ؟ دیگه نمیتونم باورت کنم ... دیگه میخوام زندگی کنم ولی نه با یاد تو نه با نام تو ، میخوام واسه خودم باشم ، میخوام کنار کسی بمونم که دوسم داشته باشه ، کسی که عشقش واقعی باشه ، کسی که منو فقط واسه خودم بخواد نه واسه ... خیلی دیر اومدی ... برو ... واسه همیشه برو ... 

 

التماس دعا

خیلی دوستتون دارم

یا حق






این مطلب توسط arezoo-zahra derakhshandeh  روز دوشنبه 4 بهمن 1389 در ساعت 06:51 ب.ظ نوشته شد | نظرات()